صائن الدين على بن تركه

124

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )

[ 171 ] فأثبت لي إلقاء فقري و الغنى * فضيلة قصدي ، فاطّرحت فضيلتي [ 172 ] فلاح فلاحي في اطّراحي فأصبحت * ثوابي ، لا شيئا سواها مثيبتي چون سرمايهء مقاصد عاجل و آجل و مآرب و مطالب دنيوى و اخروى در قمارخانهء عشق به داو اوّل درباخت ، لاجرم بر سر بضاعت اصلى خويش كه فقر است ، بر مقتضاى هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا رفت و آن را وسيلهء مقاصد و مآرب حقيقى ساخت . « 1 » بيابيا كه زمانى ز مى خراب شويم * مگر رسيم به گنجى درين خراب‌آباد و ليكن اين فقر كه اينجا موطن تحقّق عاشق شده ، نه آن فقر است كه در مقابلهء غنا باشد ؛ بلكه معنى فقر در اين موطن ، به حكم احاطت ذاتى و حضرت تعانق اطراف ، غنا لازم او بود بالضروره ، و او نسبت احاطت داشته باشد به غنا و فقرى كه متقابلانند ، و به عبارت متعارف از آن افتقار و ثروت تعبير كنند ؛ و لهذا چون به دو متحقّق گشت كه مطلق و كلّى است ، هرآينه جزئيّات در حكم طرح افتد . « 1 » نى فقر صورتى كه بود هم‌عنان كفر * بل فقر معنوى كه بدان فخر انبياست [ 171 ] و ليكن چون ترك فقر و غنا كردن و به مقام جامعيّت متحقّق گشتن ، فضيلتى بخشيد حقيقت عاشق را ، و كمالى وجودى اثبات كرد وى را - كه مراقى قصد او آبى است از اين معنى - هرآينه به حكم يرليغ وقت واجب گردد ترك اين معنى نيز كردن و رقم افنا و اطّراح بر اين هم كشيدن . « 1 » چو بر ولايت دل دست يافت لشكر عشق * بدست باش كه هر بامداد يغماييست [ 172 ] پس چون رقم افنا و اطّراح بر فقر مطلق كه سرمايه اصلى عاشق است ، كشيد ، هرآينه بر او روشن گشت اين زمان ، كه مرابح فلاح و نجاح به حكم « اطرح و افرح » در اطّراح خودى خود و انخلاع از احكام خويشتن بوده مطلقا ؛ چه ( 21 ب ) چون به مرتبهء ترك و فناى مطلق رسيد و تحقّق به اوصاف عدمى كه مسلك عاشقى است ، تمام سپرد ، به حكم فرمودهء « الصّوم لي و أنا أجزي به » به غير از حضرت معشوق ، چيزى ديگر را

--> ( 1 ) . فر : + بيت .